تبلیغات
گل پسر - قصه لاک پشت منتظر
 
گل پسر
من بچه حرف گوش کنی هستم شما چطور بچه ها؟
درباره وبلاگ


این وبلاگ درباره امیر محمد نازنین هستش که بابا تصمیم گرفت از دنیای امیرمحمد بنویسه تا وقتی گل
پسرش بزرگ شد بهش تقدیم کنه

مدیر وبلاگ : امیرمحمد مقدم
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون چیه؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

استخاره آنلاین با قرآن کریم

داستان روزانه
Iranian Top Sites
چهارشنبه 14 مهر 1389 :: نویسنده : امیرمحمد مقدم

لاک پشت، پشت کوه منتظر بود. خورشید خانم وسط آسمون بود. لاک پشت منتظر بود غروب بشود. خسته شده بود، ولی هنوز تا غروب خیلی مانده بود. لاک پشت با خودش گفت: می روم سرچشمه تا سرم گرم بشود. سه بار رفت و برگشت لاکش را هم تمیز شست ولی هنوز خورشید خانم به کوه نرسیده بود.

لاک پشت

 

لاک پشت گفت: یک کم نخود کشمش دارم، می خورم تا سرم گرم بشود. همه اش را خورد. به خورشید خانم نگاه کرد ولی هنوز خورشید خانم به کوه نزدیک نشده بود. لاک پشت نشست و یه قل دو قل بازی کرد. یک لحظه دید یکی به لاکش می زند. خورشید خانم بود. با عجله پرید توی لاک لاک پشت و گفت: «چه خوب! بالاخره غروب شد.

لاک پشت پرسید: هنوز کسی نفهمیده؟

خورشید خانم گفت: نه. هیچ کس نفهمیده. همه فکر می کنند من غروب ها می روم پشت کوه. هنوز هیچ کس نمی داند توی لاک تو مهمان تو هستم. و دوتایی زدند زیر خنده.

 





نوع مطلب : قصه های كودكانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر